یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
کسی ما رو نکشت!!
پسرك پاكستاني، بلند بلند آهنگي بلوچي را ميخواند. گوسفندهايش را با سنگ و چوب رم ميدهد به طرف مرز. من روي خاكريز مرز، زير سايهباني كه با چوبهاي درخت گز درست كردهام، نشستهام. يكي از گوسفندهاي پسرك ميدود به طرف خاكريز. پسر ميدود دنبالش و با سنگ از مرز دورش ميكند. گوسفند كه از مرز دور ميشود، نيمنگاهي به من مياندازد. با زبان بلوچي بهاش ميگويم: "چوني پسر؟" به فارسي جواب ميدهد: "خوبم جناب سروان!!"
خندهام ميگيرد. نيشخندي ميزنم و اسلحهام را توي دستم جابجا ميكنم. اخمهام را توي هم ميكشم و ميگويم: "مواظب باش گوسفندهات نيان اين طرف مرز. وگرنه ديگه نميتوني بگيريشون چون نميذارم از مرز رد شي." نگاهي همراه با ترس به من و اسلحهام مياندازد و به دو ميرود طرف گوسفندها. يك هي بلند ميكشد و از مرز دورشان ميكند.
حامد از خاكريز ميآيد بالا. ميگويم: "نمرديم و جناب سروان هم شديم!! اين بچه پاكستاني به من ميگفت جناب سروان!!" ليوان چاي را ميگيرد طرفم. ميگويد: "با بطري يك و نيم ليتري درست كردم. خوشمزهست. فقط يه كم طعم پلاستيك آب شده ميده!" ليوان را از دستش ميگيرم. قندها را هم. سيگاري از توي پاكت در ميآورد. با كبريت روشنش مي كند و ميپرسد: "چقدر از پستمون مونده؟" با بيحوصلگي جواب ميدهم: "پونزده دقيقه ديگه." ميگويد: "چيه؟ بي حالي؟!" انگار منتظر همين سوال باشم. چاي را هورت ميكشم. هنوز كمي داغ است. ليوان را روي زمين ميگذارم و ميگويم: "ديشب توي خواب، يه بنده خدايي همهش توي بغلم زار زد و گريه كرد. من هم هيچ كاري نميتونستم بكنم." سيگار نصفه را ميگيرد طرفم. اول دستش را پس ميزنم كه حوصله كشيدن ندارم. اما بعد سيگار را از دستش ميگيرم و پك عميقي بهاش مي زنم. ميگويد: "انگاري كم كم داره بهت فشار مياد. هم به تو، هم به اون بندهي خدا كه ديشب همهش توي بغلت زار ميزده!" كام آخر را از سيگار ميگيرم. دودش را ميدهم پايين و ميگذارم توي ريه هام بماند. ميخواهم آرام آرام و همراه حرف زدنم بيايد بيرون. ميگويم: "خدمت توي همه جاي اين مملكت، شايد به لحاظ جسمي به طرف فشار بياره، اما خدمت توي سيستان و بلوچستان و اينجا لب مرز، هر چي داره، فشار روحيه!" تا جمله ام تمام شود، همهي دودها از ريهام بيرون آمده. حامد نگاهم ميكند و سرش را تكان ميدهد. نفسش را با آه بيرون ميدهد و ميگويد: "عجب دنيايي داريم!"
ايوب و بهروز از خاكريز ميآيند بالا. پستمان تمام شده. از خاكريز سرازير ميشوم پايين. توي دلم ميگويم: "يه روز ديگه هم گذشت و كسي ما رو نكشت...!"
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
به نام خدا
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منـم کـه دیـده نیـالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
پانگاشت یک: سوزن سرم را فرو می کند توی دستم. دلم یکهو می ریزد پایین. صورتم را جمع می کنم. لب هایم را به هم فشار می دهم که صدایی ازم در نیاید. با انگشت روی سوزن را نگه می دارد. می گوید: "چند ماه دیگه مونده؟" با صدای مقطع می گویم: "حالا حالاها مونده. تازه اومدیم توی پنج ماه. یازده ماه دیگه باید پا بچسبونیم." ته لهجه ام به اصفهانی می زند. می گوید: "اینهمه راه از اصفهان اومدی اینجا به مملکت خدمت کنی؟" می گویم: "می توانستم نیایم؟" می گوید: "نه! مثل من." لبخند نصف و نیمه ای تحویلش می دهم. دستم را می گذارد روی لبه تخت و می گوید: "تکونش نده که سوزن در نیاد. یک ساعت دیگه تموم می شه. من می رم و بر می گردم."
چشم هام را می بندم. سکوت انگار می ریزد روی همان تختی که خوابیده ام. دستم را ناخودآگاه تکان می دهم. درد می دود توی سمت راست بدنم. ناله ای می کنم و تمام نفسم را یکهو می دهم بیرون. می گویم: "لعنت به این زندگی! یازده ماه دیگه کی می رسه؟" دوباره چشم هام را می بندم. خودم را دلداری می دهم: "حتماً یه قسمتی بوده! شاید می خواد یه اتفاقی بیفته. اتفاقی که هر چی تو شهر و دل مردم زندگی کنی، نمی افته و درسی بهت نمی ده!" صدای به هم خوردن چیزی می دود توی سکوت اتاق. سرم را بر می گردانم. خم شده و با چهره ای جمع شده زانویش را می مالد. می گویم: "یکی از گناهات پرید! امروز به کی بدی کردی؟" می خندد و لنگان لنگان می آید و روی صندلی کنار تخت می نشیند. می گوید: "اینجا سرباز زیاد می آد. تو مثل بقیه نیستی! توی شخصی گری چیکاره بودی؟" جواب می دهم: "خبرنگار بودم. خبر می نوشتم و به خورد مغز این و اون می دادم. خوراک مغز بقیه رو جور می کردم تا خوراک شکمم جور بشه!" چشم هاش از تعجب بازتر می شود. می پرسد: "مگه خبرنگارا هم می آن خدمت؟ اونم توی منطقه عملیاتی؟!" بی اختیار صدای خنده ام بلند می شود. می گویم: "مگه خبرنگارا آدم نیستن؟!" می گوید: "چرا! هستن! ولی اونا که با این همه مدیر و مسئول سر و کار دارن، به هر حال یه جورایی کارشون درست می شه و می افتن نزدیک خونشون!" آهی می کشم و سرم را برمی گردانم به طرف سرم آویزان. پیش خودم می گویم: "می شود دیگر!!"
پانگاشت دو: از پله آخر اتوبوس می پرم پایین. نفس عمیقی می کشم: "بوی اصفهانه!" مهدی کیفم را می گیرد طرفم و می گوید: "نه خره! بوی گازوئیل سوخته ست!" از بین قهقهه هایم می گویم: "بوی گازوئیلیه که توی اصفهان سوخته! نه توی میرجاوه ای که هزار و شیشصد کیلومتر از اینجا فاصله داره!" کیفم را می گذارم روی صندلی ترمینال. تمام بدنم از هجده ساعت نشستن توی اتوبوس خشک شده. خودم را کش و قوس می دهم. پیراهنم را مرتب می کنم. مهدی خودش را می اندازد روی صندلی و سیگارش را آتش می زند. می گوید: "بیست روز مرخصی زیاده ها!" می گویم: "مثل برق و باد می گذره. مگه سه ماهی که توی اون بیابون خراب شده بودیم، زود نگذشت؟" دود سیگار را با فشار بیرون می دهد و هیچ نمی گوید. کیفم را بر می دارم. مهدی هم انگار منتظر همین کار باشد. کیفش را می اندازد روی دوشش و همراهم می آید. کنار خیابان می ایستم. تاکسی ای جلوی پایم ترمز می کند. می گویم: "انقلاب؟!" راننده سرش را تکان می دهد و شیشه کنارش را می کشد پایین. با مهدی دست می دهم می گویم: "میرم یه سری به رودخونه و آدماش بزنم. بعد از اونطرف می رم خونه!" ته سیگارش را می اندازد. خداحافظی می کند و راه می افتد به سمت آنطرف خیابان.
راننده می پرسد: "چند ماه خدمتی سرکار؟" می گویم: "ده ماه دیگه مونده. حالا حالا جا داره تا تموم شه." بعد دیگر صحبت های راننده را نمی فهمم. محو خیابان و مغازه ها و آدم ها شده ام. راننده انگار دارد یکی از خاطرات خدمتش را تعریف می کند. صدایش می پیچد توی صدای بوق ماشین های پشت چراغ و یک جاهایی گم می شود حتی. نزدیک انقلاب که می رسیم، چشم هام را می بندم. می خواهم یکهو رودخانه را ببینم. راننده می زند روی ترمز و می گوید: "انقلاب سرکارجون! بفرما!" چشم هام را باز می کنم. می چرخم طرف سی و سه پل! رودخانه بی آب توی ذوقم می زند. دوباره چشم هام را می بندم و به راننده می گویم: "دربست باغ غدیر!" بعد زیر لب غر می زنم که لعنت به این زندگی!
پانگاشت سه: این نوشته – بعد از شش ماه – قرار بود چندین پانگاشت داشته باشد از کل وقایعی که توی دوره اجباری ام گذشته و اتفاقات دیگری که در غیبتم افتاده، اما تمام روزهای مرخصی ام گذشت و درگیری های ذهنی و فکری دیگری هم به سراغم آمد که فرصت را برای نوشتن تنگ کرد. علی الحساب این چند خط را نوشتم تا به امید خدا، اواخر مهرماه که دوباره به اصفهان بر می گردم، ننوشتنم توی درخت نشین را جبران کنم.
شنبه هشتم فروردین 1388
بسم الله...
سوخت و سوز که ندارد. بالاخره این سربازی لعنتی و این پا چسباندن های هر روزه هم تمام می شوند و می روند پی کارشان تا شاید یک کارت فزرتی و ناقابل آینده رسی و خیس ما را بیندازد توی کوره و بپزدش و بیاورد بیرون! امروز و فردا هم ندارد! انگار خیلی از این امروز و فرداها باید بیایند و بروند تا بالاخره یک دلی به حال ما بسوزد و بگوید هی! بچه! لیوانت را بردار و برو! پر شد! بگو یک نفر دیگر بیاید به جایت پا بچسباند!
خودمانیم ها! من هم با این ادا اطوارهای بی وقت و موقعم! انگار می خواهم ماهواره امید هوا کنم که مردم یک عمری برایش هی جوک بسازند و به هم دیگر اس ام اس کنند و حالش را ببرند! آخرش هم یک صدایی هی توی گوشم داد می زند که: هی! بچه! این دمی را که در آنیم غنیمت شمریم/ شاید ای دل نرسیدیم به فردای دگر...
خوش باش...
شنبه بیست و یکم دی 1387
روزهای پایانی قبل از خدمت
شنبه هفته پیش، از کارم توی روابط عمومی شهرداری اصفهان خداحافظی کردم. یک جلسه ی تودیع کوچک سی- چهل دقیقه ای و یک قاب خیلی نفیس قلم زنی، هدیه دو سال و اندی کار توی قسمت های مختلف شهرداری بود.
بعد عصرش با خیال راحت آمدم خانه. انگار بار همه ی دنیا از روی دوشم رفته بود. قسمت شد یک خواب درست و حسابی، بعد از مدت ها درگیری فکری و کاری و روحی و شخصی که سه- چهار ساعتی طول کشید.
بعد، موقع بیداری، تازه فکر و خیال سربازی و پادگان و وسایل مورد احتیاج آمد وسط و انگار جای همه ی فکرهای قبل را گرفته باشد. حقیقتش این است که توی این چند وقت، هر کس می فهمید قرار است بروم توی یک پادگان پا بچسبانم، توصیه هایی می کرد و البته از این توصیه ها، به جز خالی کردن توی دلم، چیز مفیدی در نمی آمد.
بهترین توصیه ها را "پدرام پاکنام" کرد که خودش توی سال های 79، 80 و 81 نیروی زمینی ارتش خدمت کرده و به هر حال چم و خم کار را خبر دارد. پدرام انگار با همه ی بدبختی هایی که همه کشیده بودند توی سربازی، آشنا نبود، هر چند خودش یکی از بدترین دوران سربازی را گذرانده بود و سه ماه هم اضافه کشیده بود.
آخر کار، هر چه از توصیه های دیگران درباره سربازی درآمد، ناامیدی و استرس بیش از حد بود و هر چه از حرف های پدرام درآمد، امیدواری تمام و کمال بود در عین آمادگی برای پذیرفتن حتی بدترین شرایط. آخرش از حرف های همه این درآمد که اصولاً خدمت چیز خوبی نیست و پدرام حرف حسابش این بود که اگر حرف شنو باشی و نق نق نکنی و خودت را با شرایط پادگان، درست و حسابی وفق بدهی، بهترین دوران سربازی را می گذرانی.
خداییش هم حرف های پدرام بیشتر به دلم نشست. هم از این طرف که خودم آدم خوش بینی ام و هم از آن طرف که همه از بدی می گفتند و پدرام داشت از خوبی می گفت. که آخرش هم به نتیجه رسیدم هر که سربازی را بد گذرانده، عیب از خودش بوده و می توانسته بهتر هم سپری اش کند.
بعد به این فکر افتادم که این اتاق سه در چهار را که یکی دو ماه از آخرین مرتب کردنش می گذشت، تمیز کنم. مرتب کردم، اما انگار خیلی چیزها تازگی داشت توی این یکی دو ماه. توی کل کتاب های کتابخانه ام، درست چهل و هشت کتاب نخوانده هست که خیلی هایش را خودم خریده ام و خیلی هایش را هم از این طرف و آن طرف گیر آورده ام و باز هم نخوانده ام.
بعد به این نتیجه رسیدم که وقتی دوران آموزشی تمام شد، بهترین فرصت برای خواندن این چهل و هشت جلد کتاب دست می دهد و حیف اگر نشود از این فرصت های خوب استفاده کرد.
مرتب کردن اتاقم تمام نشده، این فکر آمد توی سرم که انگار یک فامیلی هم هستند که باید ازشان خداحافظی کنم. تازه جدای از این فامیل گل و گشاد، یک عالمه دوست و رفیق و همکار هم بودند که باید یک جورهایی هم می دیدمشان و هم یکی دو ساعت را باهاشان می گذراندم.
بعد تازه نشستم به شمردن اسم های توی تلفنم که باید حتماً ازشان خداحافظی می کردم و بدبختی اینکه با یک SMS خشک و خالی هم نمی شد سر و ته کار را جمع کرد و یا باید تلفنشان می زدم یا به هر حال می دیدمشان. بدبختی وقتی شد که تعداد این آشناها، از ده نفر و بیست نفر بیشتر شد و به دویست و پنجاه- شصت نفر رسید که هیچ رقم کمتر نمی شد. بعد وقتی شمردم، تعداد فامیل هم که آمد رویش، در کل شد پانصد و خورده ای نفر!
گفتم طوری نیست. از روز اول شروع می کنم به خداحافظی. عمو که خانه اش از همه نزدیک تر بود، شد نفر اول فهرست. البته خوب هم بود؛ چون وقتی گفتم می خواهم بروم سربازی، فشارش افتاد و یک پانزده دقیقه ای صبر کردیم تا عمو یک جورهایی فشارش بزند بالا. بعد، به کل قید خداحافظی را زدم. با خودم گفتم می روم پی کارم، هیچ کس هم نمی فهمد کی جدا شده و کی رفته و کی آمده!!
بعد هی روزها را همینطور پشت سر هم گذراندم تا امروز. حالا هی به ساعت نگاه می کنم و می بینم انگار خیلی کمتر از بیست و چهار ساعت به اعزامم مانده. عصر هم قرار است بروم یک سری وسیله بخرم که توی پادگان حتماً به کارم می آید و شب هم سرم را کچل می کنم و فردا صبح هم پا می شوم می روم خودم را معرفی می کنم به نظام وظیفه که آماده ام به مملکتم خدمت کنم! تمام.
علی الحساب دیگر حرفی ندارم!
شنبه چهاردهم دی 1387
با اجازه تون دارم می رم سربازی پا بچسبونم
علی الحساب تا دو ماه دیگه
خدافس
پنجشنبه پنجم دی 1387
آدم های خراب شده

الان مثلاً توی اداره ام؛ سر کار. اما انگار هیچ چیز این خراب شده به اداره نمی خورد؛ انگار هیچ کدام از آدم های این خراب شده، به آدم های معمولی توی کوچه و خیابان نمی خورند. من مانده ام مثل دیوانه ها وسط این میدان که از هر طرفش، یکهو، یک چیزی به طرفم پرت می شود و شاید می خواهد که نباشم.
اینجا آدم هاش انگار متفاوتند. گل سرسبدشان می شود شهناز صالحی که با تغییر جای دیروزم – از آن سر اداره آمدم این سر اداره – درست افتاده روبرویم و قشنگ می توانم کارها و مشنگ بازی هایش را از بالای خط مانیتورم ببینم. خودم هم بعضی وقت ها شک می کنم به این آدم. انگار اصلاً توی این دنیا نیست. همین امروز صبح رفت از طبقه پایین پاساژ، سه تا اسباب بازی خرید و آمد بالا. بعد با ذوق و شوق، جلوی رئیس روشنشان کرد و اسباب بازی ها که روی زمین چرخ می زدند، بالای سرشان ایستاد به ورجه ورجه کردن. رئیس چشم هاش گرد شده بود و مانده بود چه کار کند حالا. انگار توی این موقعیت، هیچ کدام از درس های مدیریتی اش که شش سال تمام توی دانشگاه خوانده بود، جواب نمی داد. بعد دید هیچ کاری نمی تواند بکند، وسایلش را برداشت، کت نپوشیده رفت از اداره بیرون. به اش SMS دادم که تو را به خدا یک کاری هم به من بده، تا بروم از این خراب شده بیرون؛ اما جواب نداد. خندید و رفت.
حالا من هی بگویم شهناز صالحی حال خودش را نمی فهمد. انگار نه انگار. گوش شنوا که نیست. اسباب بازی خریدن و ورجه ورجه کردنش، مال دو ساعت پیش بود. حالا دارد گریه می کند. معلوم هم نشد برای چه؟!! انگار تویش چیزی هست که یک چرخ را هی می چرخاند و هر لحظه حالش یک طور می شود. یک لحظه گریه می کند، بعدش دوباره می خندد، بعد آرام می نشیند، بعد می رود بیرون، بعد توی اتوبوس گیر می دهد به دختری که موهایش بیرون است، بعد...
اصلاً انگار من هم دارم مثل آدم های این دفتر می شوم. ای بابا! بعضی وقت ها احساس می کنم انگار این چرخ دستی دارد توی من هم خودش را می سازد که بعد یک نفر پیدا بشود این چرخ را بچرخاند و من هم هر لحظه یک طوری بشوم. نمی دانم! خودم هم توی کار این خلایق مانده ام.
این تازه مال شهناز صالحی ست. بقیه شان هم دست کمی از شهناز صالحی ندارند. انگار همه ی آدم های این اداره، با همه ی آدم های توی کوچه و خیابان فرق می کنند. انگار هیچ کدامشان اصلاً آدم نیستند.
پانگاشت اول: معذرت می خوام!
پانگاشت دوم: دعا می کنم به جان "امیر یاشار فیلا" که وسوسه ی نوشتن دوباره توی درخت نشین را به جانم انداخت. دیروز بعد از اینکه گفتم دو ماه است ننوشته ام، یک جوری مهربانانه به ام نگاه کرد و خندید که خودم از خودم خجالت کشیدم. چه برسد به شما...!
شنبه سیزدهم مهر 1387
کودکی

... خوب يادم هست غروبي به مداد برادرم كه كوچك شده بود و نوك اش - بس كه تراشيده نشده بود - پهن شده بود و مداد به سختي ردي بركاغذ مي گذاشت، خيره شدم و بغض كردم. به خاطر برادرم كه تراش نداشت و به خاطر مداد. بارها به خاطر مدادي كه تمام مي شد گريه كردم. به خاطر تراشي كه تيغ اش كُند شده بود. مدادها را دور نمي ريختم، انگار كه جان داشتند...
... ظهرهاي تابستان گرم نبود. كولر نبود. تلويزيون نبود. اما آدم هايي بود كه چه قدر عجيب بودند. مثلا كودكي دوازده ساله ـ اسم اش سعيد ـ كه فيلمهايي را كه با برادرش توي سينما مي ديد براي ما، پلان به پلان، تعريف مي كرد. بعضي از فيلم هايي را كه تعريف مي كرد من بعدها ديدم و چه قدر شگفت زده شدم وقتي ديدم او حتي يك سكانس كوچك را از قلم نينداخته بود...
... شب ها پيش از خواب به تك تك بچه هاي كوچه فكر مي كردم. دل ام مي خواست بدانم حالا در خانه هاشان چه مي كنند؟ مشق مي نويسند؟ از پدرشان كتك مي خورند؟ يا به زخم هاي دست و پاهاشان ـ كه به خاطر توپ بازي هاي توي كوچه بود و تمامي نداشت ـ پماد مي مالند. هر چيزي ممكن بود و تنها چيزي كه مي دانستم و در دانستن اش ترديد نداشتم و هميشه هم از دانستن اش آن "تفاوت" مثل هيولايي باز سر بر مي آورد و بيرون مي زد و خودش را نشان ميداد اين بود كه محال است هيچ كدامشان به من يا به هركس ديگري از بچه هاي كوچه فكر كند...
پانگاشت اول: همه ی آن چیزهایی که بالا نوشتم، از نوشته های "مصطفای مستور" است که بی حد و اندازه قلمش را و داستان هایش را و تخیلش را دوست دارم.
پانگاشت دوم: با قالب جدیدی که برای "درخت نشین" زده بودم، ابداً ارتباط برقرار نکردم و برگشتم به همان قالب همیشگی. حالا بماند که یک سری مشکلات دیگر هم داشت که اصلاً حال و حوصله اصلاح کردنش را نداشتم. بزرگواریتان مجابم می کنم که بخشیده شده ام.
دوشنبه هشتم مهر 1387
دلم واسه زمستون تنگ شده
دیشب تا حالا هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم کنار بیام که یه آدمی چون زن اولش بچه دار نمی شه، بره با یه زن دیگه ازدواج کنه، بعد اون زن اول رو بفرسته به امون خدا تو این مملکت عجیب و غریب و خراب شده. دیشب تا حالا خیلی فکر کردم بریدن مگه به همین راحتیا هم می شه؟ یعنی می شه یه روزگاری دل ببندی و همه چیزت، همه زندگیت، دنیات یه نفر باشه، بعد به خاطر اینکه نمی تونه یکی مثل خودش بیاره تو این دنیا، بذاریش کنار و بفرستیش پی کارش بعد تو بری سراغ یکی دیگه؟! مثل اینکه می شه.
*
عجب دلم تنگ شده واسه بارون؛ واسه اینکه بارون بیاد، بعد هوا هم سرد باشه، شیشه ها بخار کرده باشه، من وایسم پشت پنجره، یه کم از این شیشه بخار گرفته رو با دستم پاک کنم، بیرونو نگاه کنم و یه چایی دبش بخورم که قند پهلو هم باشه و کیف کنم. عجب چیزی می شه! وای! دلم لک زده واسه اینکه یه کاپشن بپوشم، یه کلاه بذارم سرم و تو هوای اول صبح برم تو برفای تازه قدم بزنم و اولین نفری باشم که پامو می ذارم رو سفیدی خیابون. چقدر دلم واسه زمستون تنگ شده؛ یه درخت برف گرفته سفید گذاشتم پس زمینه گوشیم و روز شماری می کنم تا زمستون بشه و هوا سرد بشه. ای خدا، تو رو به قشنگیای دنیات، زمستون رو زود بفرست. باشه؟!
*
آقا حرف حساب چیه این وسط؟! بعد اینکه ابوالفضل میاد و برام نظر می ذاره، من کیف می کنم بنویسم. اصلاً همه حرفام میاد تو ذهنم و می نویسم. ابوالفضلم بنویس. بنویس تا من کیف کنم. باشه؟ راستی ابوالفضل! مهر شداااااا!! کجایی پس؟ نمیای اصفهان؟ منتظرمااااااااااااااا!!

