تبليغاتX
درخت نشین

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

فردای روز قلم

 

 

شاید این مطلب 15 یا 20 سال دیگر توی یکی از

نشریه های ایران چاپ شود به مناسبتی

 

پانزدهم تیرماه 87 بود و درست یک روز از روز قلم گذشته. من ساعت 8 صبح بلیط گرفته بودم که از اصفهان بروم تهران که دلیلش هم دلیلی معمول و روی روال نبود. دفعه قبل که رفته بودم تهران، 15 اردیبهشت ماه بود برای نمایشگاه کتاب و این بار هم 15 تیرماه بود و برای دلیلی دیگر. همان پانزدهم اردیبهشت ماه، "ابوالفضل بصیری" را دیدم که آن روزها وبلاگ "سوادنامه" را می نوشت و من پیش از اینکه اصلا ببینمش، فقط دو بار، سه چهار دقیقه تلفنی کلامش را شنیده بودم و بیتشر از روی وبلاگ نویسی می شناختمش. آن روز با هم رفته بودیم دربند. من بودم و ابوالفضل بصیری و "سپیده شاملو" که او هم وبلاگ "سرزمین مادری" را می نوشت و البته خیلی پیش تر از این ها و حضوری با هم آشنا شده بودیم برای یک همکاری دو سه ماهه که البته بعدها به خاطر مشترکات ذهنی، رابطه مان ادامه پیدا کرد.

این بار اما موضوع فرق می کرد. روز پانزدهم تیرماه 87، یک روز از روز قلم گذشته، نشسته بودم توی اتوبوس و به سمت پایتخت در حرکت تا یک نفر دیگر از وبلاگ نویسان که تا آن روز حتی یک بار هم کلامش را نشنیده بودم و فقط نوشته هایش را خوانده، ببینم. "فائزه زمانی" بود که شهرسازی دانشگاه قزوین درس می خواند و وبلاگ "150 کیلومتر دورتر" را می نوشت. پیشنهاد ساعت و محل قرار را او داده بود و من هم قبول کرده بودم و ابوالفضل بصیری و سپیده شاملو را در جریان که ساعت سه و نیم، خانه هنرمندان قرارمان باشد.

شناسایی چهره ها و اینکه همدیگر را ندیده بودیم یا کمتر دیده بودیم قبلاً، کار سختی نبود. ابوالفضل بصیری که از همان زمان پیاده شدنم از اتوبوس اصفهان به تهران که توی آرژانتین نگه داشته بود، همراهم بود و دوباره مرام و معرفت بچه های جنوب شهری را به رخ کشید و صفایی داد و بعد هم سپیده شاملو که آن روزها توی خوابگاه دانشگاه علامه بود و ارتباطات می خواند به جمعمان پیوست. فقط مانده بود فائزه زمانی که با شناختی که در میان بود و سابقه و عکس هایی که هر از گاهی توی اینترنت از او دیده بودم، کار سختی نبود. هر چند خودش قبل از اینکه به هم برسیم SMS داد که "قابل شناسایی ام دیگر؟!" و قابل شناسایی بود چون چادر داشت و حجابش کامل بود و از دیگر دخترهای آن روزهای پایتخت کاملاً متمایز.

بعد که همدیگر را دیدیم، تفکیک جنسیتی که آن روزها توی جامعه ما کاملاً خودش را قالب کرده بود، باز هم کار خودش را کرد. سپیده شاملو و فائزه زمانی با هم به قدم زدن جلو رفتند و من و ابوالفضل بصیری هم با یاد "نادر ابراهیمی" که سه هفته ای از مرگش می گذشت و ابوالفضل بصیری عاشق خودش و نوشته هایش بود، از پشت سر آنها به جلو می رفتیم.

کافه ای که توی باغ هنرمندان بود، آن روز، روز خلوتی اش را می گذراند. هر چند که بعد، موقع بیرون آمدن، بیشتر میزها و صندلی ها پر بود از افرادی که قیافه شان می نمایاند هنرمند باید باشند با آن موهای بلند و چهره های سرشار که گاهی البته، به قول پیرمردها، تک و توکی نالایق هم تویشان سرک می کشید.

میز شماره هشت نشستیم. اول حواسم نبود. اما بعد که فکر کردم، دیدم از بچه گی توی تیم فوتبال محله و مدرسه، شماره 8 می پوشیدم هر چند دروازه بان بودم و دروازه بان قاعدتاً باید یا یک بپوشد یا 12 یا 22. من 8 می پوشیدم ولی. سال ها بعد هم از عدد 88 خیلی خوشم می آمد و دو سه سال بعد هم اسم یکی از داستان هایم را "888 خواب وحشیانه" گذاشته بودم.

حالا ما روی میز 8 بودیم که شش نفره بود و دو تا از صندلی هایش خالی مانده بود. آن دو تا صندلی هم احتمالاً قرار بود با حضور "نازیلا دلیرنیا" که وبلاگ "سه شنبه خاکستری" را می نوشت و "سجاد رشیدی پور" که نویسنده "پروانه ای در مشت" بود، پر شود. اما نازیلای دلیرنیا دیگر خبری از خودش نداد و سجاد رشیدی پور هم عذرخواهی کرد به خاطر اینکه زندگی خرج دارد و باید به کار و زندگی اش برسد. – نمی دانم چه جای عذرخواهی داشت ولی-.

با این حال، همان چهار نفر هم که بودیم، نمی شد همینطور ساکت نشست و زمین را نگاه کرد. هر چند البته از همان اول زندگیمان هم ساکت نبودیم هیچ کدام. و بعد صحبت های ابتدایی و خنده ها و خوش و بش های همیشگی تا وقتی که ابوالفضل بصیری بحث ها را به سمتی برد که قرار بود اصلاً برده شود. اینکه "چرا می نویسیم؟" سوال ابوالفضل بصیری بود و جوابی که هر کسی داد. خود ابوالفضل بصیری که نوشتنش را آن روزها از سر بیکاری می دانست و شاید حواسش نبود – و البته آینده را هم نمی توانست پیش بینی کند- که سه چهار سال بعد، سه تا کتاب از مجموعه داستان هایش، بشود پرمخاطب ترین کتاب های ایران. و بعد بحث های دیگری که هر کدام مسیری را پیمود و این میان، من که آن روزها استاد خراب کردن بحث های جدی بودم، هر از گاهی هنری را به نمایش می گذاشتم که هنر نبود و روی ذهن کسی که داشت حرف می زد سوهان می کشید و روی مغز شنونده هم رژه اش را شروع می کرد. و گفتیم و گفتیم و گفتیم.

ما – من و سپیده شاملو- که هر جفتمان هم مقصد بودیم و اصفهانی، ساعت 7 بعدازظهر بلیط برگشت داشتیم با اتوبوس و این شد که باید جوری راه می افتادیم که شش و نیم توی ترمینال آرژانتین باشیم و بلیط های رزرو کرده مان را می گرفتیم. همان شد که درست دو ساعت بعد از ساعت سه و نیم، خداحافظی ها، با خداحافظی فائزه زمانی رنگ جدی تری به خودش زد و بعد هم ابوالفضل بصیری – که هیچ وقت از مرام برایم کم نگذاشته- ما را تا دم در اتوبوس همراهی کرد و گاهی که مجبور بود برایمان منتظر بماند، سرش را می کرد توی کتابی از "چخوف" و بعد که سرش را بلند می کرد، چشم های گرد شده اش معلوم می کرد توی سرش چه خبرها که نیست. ابوالفضل بصیری هم پای اتوبوس خداحافظی کرد و رفت. 5 دقیقه بعد اتوبوس راه افتاده بود و یکی دو ساعت بعد SMS ابوالفضل بصیری رسید که "به خاطر جاودانه کردن خاطره ها ممنون". آن روزها اما من هنوز منتظر بودم ابوالفضل بصیری و فائزه زمانی به اصفهان بیایند و ما بشویم میزبان، شاید کمی از خجالتمان، رد جاده را بگیرد و برود.

 

به قلم سین در 22:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

نشونه های جاده

 

تو مملکت ما از اين چيزا خيلی زياده. چه چيزايی؟ همين نشونه ها؛ همين نشونه های کوچيک و عجيب. اسم بعضی از اين ها رو گذاشتم "نشونه های جاده" که خيلی ها ميدوننش؛ خيلی ها هم نمی دونن. مثلاً شما ميدونين اگه کسی کنار جاده يه پلاستيک تکون بده يعنی چی؟ يعنی جلوتر دارن ميوه ميفروشن. حالا همون آدم اگه چوب دستش باشه يعنی گوسفند ميفروشه. اگه از کنارش رد بشين و بگه "تاق" خب منظورش اينه که يا ويلا اجاره ميده يا اتاق. اگه پول دستش باشه معلومه دلار فروشه. اگه انگشت شست و سبابه رو به هم بماله، مثل آب خوردن ماشينتو ميخره. ولی اگه همون آدمو ديدين که داره ته دره رو نگاه مي کنه بدونين يه چند تايی نماينده مجلس اون پايين هستن که هيچوقت بالا نمي آن.

 

به قلم سین در 9:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم تیر 1387

دوچرخه دزدی

 

"برای آ. الف. پور"

بچه که بودم، از خدا خواستم بهم یه دوچرخه بده. هر چی بهش گفتم، نداد. یه روز، یه دوچرخه دزدیدم و ازش خواستم منو ببخشه. دو ساعت بعد، با همون دوچرخه تصادف کردم. یکی از پاهام شیکست. از اون به بعد، هر وقت دلم هوای دوچرخه می کرد، فقط یه بار بهش می گفتم، بعد مطمئن می شدم وقتش که برسه، خودش بهم می ده.

عزت زیاد...

 

به قلم سین در 12:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم تیر 1387

روستای سربازی

 

"... پیرمرد، با آن عصای نازکش، جوری تند و سریع راه می رفت که به اش نمی رسیدم. جاده خاکی بود و پر از سنگ و دست انداز و کلوخ. پیرمرد اما کاری به این کارها نداشت. من هی پایم می رفت توی چاله های جاده و تلو تلو می خوردم، عقب می افتادم و توی دل فحش می دادم و آرزو می کردم که کاش پیرمرد آرام تر برود. پیرمرد حواسش به من نبود. خیره شده بود روی زمین و همینطور جلو می رفت. شاید نگاه خیره اش، داشت چیزی را توی هشتاد و اندی سال عمرش می جست..."

دیشب خواب دیدم دوران گذران سربازی را منتقل شده ام روستایی توی کیلومتر 30 جاده قزوین به رشت. تا حالا روستا را ندیده بودم. اسمش را هم نشنیدم اصلاً توی خواب. ولی جای قشنگی بود. جایی بود که فقط پیرمرد و پیرزن داشت و جوان سی ساله به پایین تویش پیدا نمی شد. همه جوان ها، یا سی کیلومتر آمده بودند اینطرف تر و توی قزوین زندگی شان را می کردند یا رفته بودند 130 کیلومتر آن طرف تر و توی رشت و لاهیجان و انزلی پی کاری می گشتند. فقط پیرمردها و پیرزن ها مانده بودند توی روستا که دل خوشی شان جوان های سربازی بود که برای رفتن به پادگان باید از روستا عبور می کردند و بیست- سی دقیقه راه می رفتند تا می رسیدند به محل خدمت به وطن.

هنوز هیچ خبری نشده، پیش بینی همه چیز را کرده ام. ریش تراش را که باید ببرم حتما؛ جانماز کوچکم را هم. یک قرآن کوچک هم دارم که همیشه دنبالم هست. و مهم تر از همه دو تا عکس که یکی اش توی دربند است با دو تا رفیق واقعاً رفیق و یکی دیگرش هم رفیقی دیگر که "فریدون" را بغل کرده. دوست دارم یک رادیوی ترانزیستوری هم داشته باشم که الان ندارم و باید بخرم. برای شب های پست به درد می خورد. خیلی چیزهای دیگر هم هست که الان حال نوشتنش نیست. شاید شبی که می خواهم بروم، همه ی چیزهایی را که باید ببرم دنبالم لیست کنم.

 

به قلم سین در 8:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی ام خرداد 1387

29 خرداد 1387

 

دیروز بیست و نهم خرداد بود. هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بیست و نهم خرداد که سواد من قد می دهد و می توانم تصور کنم که وجود دارد. حالا به قبل هایش کاری ندارم و به تاریخ های میلادی و قمری و باستانی و هزار کوفت و زهرمار دیگرش هم.

توی این هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بیست و نهم خرداد تاریخ که سواد من می تواند حساب کند، هر بار اتفاق ها افتاده که به میلیارد می رسد و همه اش هم گاهی به هم ربط پیدا کرده. ربط پیدا کردن را از این لحاظ می گویم که یک روز صبحی توی همین بیست و نهم خردادها بود که سنگی از زیر تایر مینی بوسی در رفت و خورد توی چشم دخترکی که داشت از وسط خیابان رد می شد و آن دخترک را که قرار بود آینده اش بشود مادرِ بزرگترین مرد انقلابی قرن، خانه نشین کرد و دیگر تاریخ کلاً عوض شد.

توی این بیست و نهم خردادها، بعضی روزها یک شریعتی را کشته اند و بعضی روزها حسینقلی خان هزاره ای را از کتابخانه اش که تمام زندگی اش بود، بیرون پرت کرده اند و گاهی وقت ها هم جگر مفتون اسمعیلی را زنده زنده در آورده اند و انداخته اند جلوی سگ آغا محمدخان قاجار که ایران یک روده دراز گردن کلفت را از خودش گم شده ببیند.

توی همین بیست و نهم خردادها، یک روز یک جوان مفنگی زیر پل غدیر اصفهان مرد و یک مرد، مرد دیگر را به خاطر رابطه ناموسی توی دادگاه ذهنی و شخصی خودش تیرباران کرد و روز آخر هم یوسف حسین آبادی، معصومه مهردخت نامی را به عقد خودش در آورد و برد زیر سقف خانه اش.

روده درازی نکنم. توی همین هزار و سیصد و هشتاد و هفتمین بیست و نهم خردادماه کل تاریخ بود که "سین درخت نشین"، دفترچه آماده به خدمت را برای نظام وظیفه پست کرد و ماند منتظر تا جوابش برسد و موقعش که برود توی بیابان ها و پادگان ها، زیر آفتاب داغ و توی زمستان های سرد، یکی دو سالی پا بچسباند تا دلش خنک شود. اما این اتفاق، فقط یکی از همان میلیاردها اتفاقی بود که توی این بیست و نهم خردادماه افتاد و گم شد و به جایی رفت که باید.

 

به قلم سین در 15:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

اعتراض

 

از معافیت در می آیم امروز. با دیالوگ های سکانس اول فیلم "اعتراض" که بد جور به حال و هوای این روزهایم ربط دارد. مرحوم حسن فتحی با آن لهجه و گویش مرگبارش که مو را به تنم سیخ می کرد، پشت سر هم حرف می زد و ذهنم را می ریخت توی مخلوط کن و هی به هم می زد.

"... صلوات برای سلامتی امیرعلی...

...ما کاری به حکم نداریم. حکمِ رو کاغذ، مال محکمه ست. اصلیتِ حکم مالِ خداست... که مامنش ریخته و گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد می شه از این چاردیواری که همه دنیا چاردیواریه...

... یه مرد که واسه شرف و ناموسش 12 سال رو کشیده، وجدانش بالاتر از این پولاست که کاغذیه...

... سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن. سلامتی سه کس؛ زندونی و سرباز و بی کس. سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره. سلامتی آزادی. سلامتی زندونیای بی ملاقاتی..."

 

به قلم سین در 12:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

معاف می کنم خودم را

 

 

امروز شانزدهم است و فردا می شود هفدهم. هیچ توی مغزم نیست. فقط آرامم. مثل یک خط صاف که می کشند روی یک کاغذ سفید. بدون بالا و پایین. بادبادک باز خالد حسینی روبرویم توی قفسه ها مثل دخترهای چهارده ساله تازه بزک کرده خودش را نشان می دهد. دیوان حافظم کنار دستم جا خوش کرده و هزار کلمه آمده و نیامده تل انبار شده توی ذهنم. ذهنم اما خالی تر از همیشه. بی هیچ ایده ای. معاف می کنم خودم را چند روز.

 

 

به قلم سین در 23:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم خرداد 1387

یک دیوان حافظ

 

یک دیوان حافظ کوچک هدیه گرفتم. از یک دوست که مدت هاست هست. و می بیند. و با هم حرف می زنیم. و در جریان است. و هر روز پیش می رود. و با هم موفقیم. و با هم برادریم. و هم دیگر را دوست داریم.

صفحه اول دیوان حافظ کوچکم نوشت:

 

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

کـه بـر صـحـیـفـه هـسـتـی رقـم نخـواهـد مـانـد

 

ظهر همان روز، رفیقی زنگ زد که "فلانی جلسات حافظ خوانی از هفته آینده شروع می شود. هستی؟" بعد من شگفت زده شدم که چقدر حافظ هست. گفتم: "هستم. حتی اگر سنگ ببارد از آسمان."

شب، اولین تفأل را به دیوان حضرتش زدم. آمد:

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمـیـده مـا را انـیـس و مـونـس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بـغمـزه مـسئلـه آمـوز صـد مـدرس شـد

 

بعد که غزل را تا آخر خواندم، یادم آمد که توی شش سالگی، اولین غزلی که از حضرت حافظ حفظ کردم، همان بود که امشب، بعد از 16 سال دوباره پر از احساس و پر از خلوت به سراغم آمد که توی این هفت هشت سالی که حافظ را تفألی می کنم، هیچ وقت صفحه اش باز نشده بود.

 

به قلم سین در 12:41 |  لینک ثابت   •